|
در اين چهل واندی سالی كه آقای تقوی بيات را مي شناسم گاه گاهی درميان صحبت هايش يادی از حافظ می كرده است. يك بارهم درميان يك صحبت تلفنی گريزی زد به حافظ چندين دقيقه ای دربارۀ انساندوستی حافظ سخن گفت واورا بزرگترين متفكرانساندوست درجهان خواند.او گفت: « اين كه مردم ما به حافظ عشق می ورزند دليلش اين است كه ازخلال شعرش درك مي كنند كه تا چه اندازه حافظ به آنها عشق می ورزيده، حافظ خدا را ازآسمان به زمين كشيده وانسان را به جای آن نشانده است. البته اين طرزفكرريشه درپانته ايسم ايرانی دارد.»
چندی پيش كه اورا درپاريس ديدم ازاودربارۀ تفسيری كه آن روزها منتشرشده بود پرسيدم. گفت:« بسيارگم راه كننده است.» گفتم نظرت را درباره آن بنويس .درپاسخ گفت «هركس را درگورخودش می گذارند. مگراین ها نمی دانند كه حافظ چندين سده وچندين سروگردن ازنيجه وگوته بزرگتراست البته آن بزرگواران خود به اين نكته اعتراف كرده اند.» به او گفتم چرا اين مطالب را نمی نویسی؟ « گفت: دارم می نويسم، حافظ بيش از نود غزل دارد كه درآن ها واژۀ ”رند“ به كار رفته است وبه نظرمن اين واژه يكی از كليدهای اصلی پيچيدگی های ديوان حافظ است و من تا به حال نزديك به پنجاه تا ازاين غزل را بازخوانی كرده ام وآن ها را موبه مو شكافته ام.» گفتم بحثی جالب است وازاوخواستم تا يكی ازآن ها را برای چاپ در ندای آزادی برايم بفرستد.اوهم به گفتۀ خود وفاكرد که براي آگاهی وقضاوت، در اختيارخوانندگان قرارمی گیرد.
هدایت متین دفتری
باز خوانی شعر حافظ به شيوۀ رندان
منوچهرتقوی بیات
پيشگفتار
از پدرم آموخته بودم تا هنگام تنهايي شعرحافظ را همچون وردي جادويي با خويش زمزمه كنم. گاهي براي آگاهي درون مايه ي شعرحافظ به واژه نامه ها نگاه مي كردم. هركجا درباره ي شعر او نوشته اي مي ديدم با شيفتگي فراوان مي خواندم . دركنارديگركارهاي زندگي، با حافظ سركردن يكي ازسرگرمي هاي هميشگي من بود، تا آن كه همسرم كاررساله ي دكتري اش درباره ي ” انديشه پردازي شاعرانه درغزل هاي حافظ، بررسي متني“ را در سال۱۹۷۳ در فرانسه آغاز كرد.
ازآن روزكارانديشيدن به سروده هاي حافظ وگفتمان درباره ي چم وخم شعراوبراي ما ناگزيرپژوهشي و دانشگاهي شد. ما شديم گداي خوشه چين خرمن نغز پرمغز شعرحافظ. يكي از نخستين كساني كه با گشاده رويي ومهر فراوان درِ معني برويمان گشود وپرسش هاي ما را با بخشندگي يك آموزگارپاسخ گفت، زنده يادعلي اكبرسعيدي سيرجاني بود. همسرم كلاس هاي درس وسخنراني هاي اوراهرگزازدست نمي داد، گاهي نيزبه دفتركارش دربلوارآب كرج مي رفتيم. درآن روزگارپروفسورشارل هانري دوفوشه كور Charles Henri de Fouchécourوابسته فرهنگي فرانسه درايران، درانجمن ايران وفرانسه به كاروپژوهش سرگرم بود وما از راهنمايي هاي ايشان بسيار بهره مند شديم اين خوشبختي را اگرچه ازراه دور، هنوزهم از دست نداده ايم.
كارِ پايان نامه ي نخست آن بانودراستراسبورگ پايان گرفت . پايان نامه ي دوم وي نيز كه ” پژواك سخن حافظ در فرانسه“ نام داشت درسال۲۰۰۱ دراُپسالا درسوئد، با ستايش وآفرين فراوان به انجام رسيد. اما براي من واژه ي ”رند“ درشعر حافظ ، يكي ديگرازچيستان هاي بزرگي بود كه همچنان ناگشوده مانده بود. هرچه بيشتر درباره ي آن مي جستم كمترمي يافتم . درباره ي رندي حافظ بسيار نوشته اند، ما نيز كوشيديم اين راز سربه مهر را ازآن نوشته ها دريابيم . كمترنوشته يا پژوهشي ، خشنود كننده ويا حافظانه بود. بر آن شدم تا خود با وسواس، بالا، پايين، پيش، پس، زيروروي واژه ها را درديوان بكاوم تا شايد رمز اين چيستان را دريابم. پس جستجوي من نيز دركوچه باغ ها ، دالان وپستوهاي بازار رندي حافظ آغاز شد.”. . . سرفروبردم درآنجا تا كجا سربركنم۵/۳۳۸ “. گام نخست را با بررسي غزل هايي آغازكردم كه واژه ي” رند“ درآن ها بكار رفته بود.
غزلي كه بازخواني آن را دراينجا به پيشگاه شما دوستداران حافظ پيشكش مي كنم چهل وهفتمين غزلي است كه كوشيده ام با وسواس وژرف نگري، با كمك ديگرواژه ها وشعرهاي ديوان حافظ، بررسي كنم. شيوه ي اين كار را سال ها پيش باهمسرم پس از ژرف انديشي وبررسي سخن ريموند پي كارد بدست آورديم او گفته است:”. . .انديشه ها وتصويرهاي ويژه اي كه موضوع اصلي يك متن را پديد مي آورد، انتخاب ادبي وآگاهانه ي شاعريا نويسنده برپايه ي جهان بيني اش مي باشد، نه . . .“ پس براي رسيدن به جهان بيني شاعراز راه واژه ها، انديشه ها وتصويرها مي بايست به درون متن دست مي يافتيم واين متن بود( étude thématique ) كه ما را به جهان بيني حافظ رهنمون مي شد. اين شيوه يكي از پايه هاي دو پژوهش پيشين همسرم درباره ي حافظ بود. اما درآن روزگار هنوز” فرهنگ واژه نماي حافظ “ نوشته ي خانم دكتر مهين دخت صديقيان نوشته نشده بود، ازهمين روي همسرم خود واژه شماري حافظ را براي پژوهش نخستين اش انجام داده بود.
از نگاه ما، راز رندي حافظ بايد ازدرون متن خود ديوان وبرپايه ي جهان بيني حافظ بررسي مي شد. البته هركجا حافظ به متني ديگرمانند قران يا نوشته هاي سرايندگان و نویسندگان ديگراشاره كرده ، روشن است كه به آن ها نيزپرداخته ام به گفته اي ديگر، بررسي” ميان متني“ نيزانجام داده ام. از راه بررسي همان واژه ها، تصويرها، كنايه ها، طنزها، تمثيل ها، تلميح ها وديگرفوت و فن هاي شاعرانه ( رتوريك ) بود كه حافظ خود، مرا با ديرمغان، پيرمغان، رند، مغبچه، ساقي، پيرمي فروش، جام جم و. . . آشنا ساخت. دراين پژوهش، من هركجا نمونه اي مي آورم بدنبال آن گاهي تا ده ها شاهدازدرون متن ديوان برمي شمارم . اين واژه ها همچون كليدهايي، درهاي گنج خانه ي انديشه ي حافظ را يكي يكي برما مي گشايد. ما مي توانيم با كمك اين كليدها و پيوندهايي كه آن ها با يكديگردارند، به نهانخانه ي رازهاي اين انديشمند بزرگ اجتماعي فرهنگ ايران، راه بيابيم.
شماره ي غزل ۴۷۹
بحررمل مثمن مخبون اصلم
فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فع لن
۱ـ سحرم هاتف ميخانه به دولت خواهي
گفت بازآي كه ديرينه ي اين درگاهي
۲ ـ همچوجم جرعه ي مي كش كه زاسرارجهان
پرتو جام جهان بين دهدت آگاهي
۳ـ بر در ميكده رندان قلندر باشـــند
كه ستانند و دهند افسر شاهنشاهي
۴ ـ خشت زير سر و بر تارك هفت اختر پاي
دست قدرت نگر و منصب صاحب جاهي
۵ ـ سرِ ما و درِ ميخانه كه طرف بامش
بفلك برشد و ديوار بدين كوتاهي
۶ـ قطع اين مرحله بي همرهي خضر مكن
ظلمات است بترس از خطر گمراهي
۷ـ اگرت سلطنت فقر ببخشند اي دل
كم ترين ملك تو از ماه بود تا ماهي
۸ ـ تو درِ فقر نداني زدن از دست مده
مسند خواجگي و مجلس توران شاهي
۹ـ حافظ خام طمع شرمي ازاين قصه بدار
عملت چيست كه مزدش دوجهان مي خواهي
درباره ي غزل۴۷۹: اين غزل درديوان خانلري نُه بيت دارد اما درحاشيه بيتي ديگررا كه به حافظ نسبت مي داده اند نيزآورده است. مسعود فرزاد آن بيت را به خودِغزل وچهاربيت ديگررا هم به حاشيه افزوده است. از نگاه ما نيزآن بيت كه خانلري درحاشيه گذاشته است ازآن حافظ نيست. نام خواجه جلال الدين تورانشاه دربيت هشتم اين غزل آمده است وچنين مي نمايد كه اين غزل درستايش اين وزيرمي باشد. دكترقاسم غني در كتاب ” تاريخ عصرحافظ يا تاريخ فارس ومضافات وايالات مجاوره درقرن هشتم، جلد اول، بحث درآثار و افكار واحوال حافظ “ رويه ي۲۶۷ مي نويسد: ”خواجه جلال الدين توراتشاه كه نام اودراين تاريخ آمده وبعد نيزخواهدآمد درچند مورد صريحاً با ذكرنام، مورد مدح خواجه حافظ واقع شده است واز مضامين اين غزل ها برمي آيد كه طرف علاقه ومحبت خواجه بوده است . . .“. با ژرف نگري و موشكافي اين غزل ها مي توان دريافت كه نه تنها درون مايه ي اين غزل ها درستايش تورانشاه نيست بلكه ازبرخي كنايه ها بوي گلايه و گاهي ناسزا مي آيد. حتا حافظ گاهي ازنوشتن نام اين وزيروديگروزيران نيزدر شعرخودداري كرده وبه نوشتن واژه ي”آصف“ بسنده نموده است. اين شيوه ي نگاه كردن به غزل هاي” مدح“ نزد حافظ، وي را از زمره ي شاعران مديحه سرا جدا مي كند ونشان مي دهد كه اوبا چه زبردستي وهوشياري پيام خود را درباره ي ستمگران ودشمنان مردم به ما رسانيده است.
ازنزديك باوسواس به همين غزل۴۷۹ نگاه مي كنيم تا ببينيم كه اين غزل درستايش كيست؟ دوبيت نخست آن درباره ي حافظ وميخانه است . بيت هاي سه وچهاروپنج به ستايش رندان وميكده مي پردازد. بيت شش، هفت، هشت و نه با ضميرتو سروكار دارد وهمراه با زنهارواگراست. اين ضمير” ت“ دربيت شش روي به حافظ ويا هررند ديگري دارد كه پاي درراه ميخانه مي گذارد. دربيت هفت، با دل خود سخن مي گويد، اما روي به صوفي دارد كه درباره ي سلطنت فقرطامات مي بافد وازماه تا ماهي را كوچكترين ملك خود مي داند. دربيت هشت ونه، با واژه ي” تو“ با زاهد سخن مي گويد كه دربرابردين فروشي، نماز و روزه هم سروري دراين جهان وهم كامراني دربهشت را مي خواهد. تورانشاه نيزچون درزمره ي صبح خيزان و زهد فروشان مي باشد( نگاه كنيد به غزل ۴۴۵ ) وبرمسند وزارت تكيه داده است نيزخود درزمره ي همين” خام طمع “ ها جاي مي گيرد.” ازدست مده ، مسند خواجگي ومجلس تورانشاهي“ نيز، همان گونه كه درزيرخواهد آمد، نه تنها ستايش نيست بلكه كنايه ايست به مقام پرستي تورانشاه. پس هيچ يك از بيت هاي اين غزل درستايش تورانشاه نمي باشد وهمان گونه كه درپايين خواهد آمد سرزنش درآن بيشتر است تا ستايش. بيت نُه غزل۴۷۹ با نام حافظ همراه است ، اما همچنان روي به (زاهدان)، ازآن ميان تورانشاه و كساني دارد كه با خام طمعي وخودخواهي چشم داشت وآز” دوجهان“ را درسر دارند. واژه ي حافظ دربيت پاياني غزل ها از نگاه ما به معني همگاني وعام” انسان“ يعني شما، من و ديگر آدميان مي تواند باشد، با چنين نگاهي شعرحافظ جهان شمول تر مي شود و جايگاه راستين وانساني خود را درپهنه ي فرهنگ جهاني باز مي يابد
دكترغني چندغزل ديگررا كه نام تورانشاه درآن ها آمده است درهمين شمارمي آورد. مانندغزل۳۳۵ كه نام تورانشاه دربيت نهم آن آورده شده است .اما حافظ درآغازاين غزل مي گويد:” چهل سال رفت و بيش كه من لاف مي زنم ـ كز چاكران پيرمغان كمترين منم“ او نمي گويد كه ازچاكران تورانشاه است بلكه مي گويد ازچاكران وسرسپردگان پيرمغان مي باشد. پيرمغان كه حافظ دربسياري ازسروده هاي خود سربرآستان وي مي سايد ازنگاه ما نمادي ازفرهنگ كهن ايران است. درهمين غزل پس ازستايش پيرمي فروش ورندان پاكبازازشاه، وزيروهمچنين ازگوشه نشيني خود گلايه وشكايت مي كند. در بيت هفتم، نه تنها شاه و وزير واهل شيراز، بلكه تمام فارس را به باد ناسزا مي گيرد ومي گويد:” آب وهواي فارس عجب سفله پروراست“ومي افزايد حتا يك نفرهم نيست كه با من همراه شود. دربيتي كه ازتورانشاه نام برده شده است اورا خودستا و فضل فروش مي خواند ومي گويد قلاده ي منت هاي اوگردنش را مي آزارد ( نگاه كنيد به شرحي كه برغزل۳۳۵ نوشته ام). درغزل۴۴۵ نيزكه به مدح تورانشاه نسبت داده شده است، اورا درزراندوزي وخودكامي سرزنش مي كند. درغزل۳۵۳ نيزنام تورانشاه آمده است اما اين غزل نيزآغازغم انگيزوگلايه آميزي دارد وچنين مي گويد:” آنكه پامال جفا كرد چوخاك راهم“ وازبيم جان ولي با كنايه بدنبال آن مي گويد:” . . .عذر قدمش مي خواهم“ عذركسي يا چيزي را خواستن يعني نپذيرفتن، رد كردن وازخود دوركردن. فرهنگ معين درزير واژگان” عذرخواستن “، مي نويسد:” مؤدبانه امري را رد كردن“. در بيت هشتم همين غزل ازبي اعتنايي وزير شكايت مي كند ومي گويد: ” مست بگذشتي وازحافظت انديشه نبود ـ آه اگردامن عيش تو بگيرد آهم۸ / ۳۵۳“عيش يعني زندگي وخوشي . درغزل۴۷۲ همراه با زنهار وسرزنش هاي ديگر با الهام ازنظامي، به خواجه جلال الدين مي گويد:” تكيه برجاي بزرگان نتوان زد به گزاف ـ مگراسباب بزرگي همه آماده كني“. به جاي ” آماده كني “ نظامي سروده است:” مگر. . .آماده شود“. باپذيرفتن آنچه كه دربالا آمد وبا ژرف نگري درغزل هايي كه متهم به مدح هستند،ارزش حافظ در برابرتورانشاه وكساني چون او روشن مي شود.
اما چرا نام برخي ها مانند جلال الدين تورانشاه يا آصف، درديوان حافظ آمده است؟ پاسخ اين است كه حافظ از بزرگان شهروازدوستان شاه ووزير بوده وناچاردرجشن ها ومهماني ها شعري يا آوازي مي خوانده است وبه اين بهانه ها پيام هاي خود وشيوه ي انديشه ي خويش را نيزبراي مردم بازگو مي نموده است. گاهي نيز ناگزير نام ميزبان خود را در شعرمي گنجانيده است. اوخود براي فرارازمحاكمه ومجازات قاضي هاي شرع وفقيهان گرانجان، به مردمان انديشمند، فرهيخته ورند گوشزد كرده است كه:( من اين حروف نوشتم چنان كه غيرندانست ـ توهم زروي كرامت چنان بخوان كه توداني۴ / ۴۶۷ ). اينكه شعرحافظ پيچيده وچند پهلواست بركسي پوشيده نيست اما خواننده آنگاه دچار شگفتي بيشتري مي شود كه درباره ي واژه هاي بسيارساده كه برايش روشن است به واژه نامه نگاه مي كند ووراي دانسته هاي خود نكات تازه اي از حافظ مي آموزد. ما دربررسي غزل هاي او به اين كار دست خواهيم زد وازاين شگرد سود خواهيم برد.
با موشكافي در سروده هاي حافظ وواژگان كليدي ديوان اومانند رند، ميخانه ، مغان، آتش، آتشكده و. . . مي توانيم بيشتربه ژرفاي انديشه او پي ببريم. دريافت درست جهان بيني حافظ ، بما نشان خواهد داد كه با انديشمندي پيشرو و بسيار بزرگ روبرو هستيم. ما دراينجاغزل۴۷۹ را كه درآن واژگان” رندان قلندر“ آمده است با نگاه تازه اي بررسي مي كنيم ونقاب” لسان الغيب “ را ازچهره ي حافظ برمي گيريم.
بيت يك غزل۴۷۹:
۱ ـ سحرم هاتف ميخانه به دولت خواهي
گفت بازآي كه ديرينه ي اين درگاهي
” سحرم“، يعني هنگام سپيده مرا، يا برمن درپگاه . سحرهمان آغازروزاست اما درآغازاين بيت ودر كنار واژگان هاتف، ميخانه، دولت خواهي، ديرينه و درگاه، جايگاه زيبايي شناسي وهنري ويژه اي بخود مي گيردوما را به گذشته هاي دور درسپيده دم تاريخ مي برد. آهنگ واژه ها و شيوه ي از پي هم آمدن آن ها نيزدردريافت پيام هنرمند كمك بزرگي است. فرهنگ فارسي درباره ي ” هاتف “، مي نويسد:” (ع.) ( اِفا.)۱ـ آوازدهنده بانگ كننده، خواننده.۲ـ آوازدهنده اي كه خود او ديده نشود، فرشته اي كه ازعالم غيب آوازدهد. . . يعني خواننده، فرشته ي پيام آور، سروش ومانند اين ها.” ميخانه“ به معني جايي است كه درآن شراب فروشند، محلي كه درآن باده نوشند؛ ميكده . لغت نامه ي دهخدا دراين باره مي افزايد:” شرابخانه، خمدان، خمخانه، جايي كه درآنجا شراب مي فروشند ويا مي نوشند، ميكده، خرابات، دستگرد، دسكره، معبد زردشتيان، ترسايان و مردم بيرون ازآيين مسلماني . . . “ درجاي جاي ديوان بسياري ازاين معني ها بكاررفته است اما معني معبد زردشتيان، درديوان حافظ جايگاه ويژه اي دارد كه با واژگان ديرمغان، پير، پيرخرابات، پيرخرد، پيرمي فروش، پير ميكده و. . . شناسانده مي شود. دراينجا ودراين غزل ميخانه به معني معبد يا ديرمغان بيشتربا انديشه ي حافظ خوانايي دارد.
هنگامي كه حافظ مي گويد:” دوش رفتم به درميكده خواب آلوده ـ خرقه تردامن وسجاده شراب آلوده ۱/ ۴۱۴“ تنها بدنبال شراب ونوشيدن شراب نيست. بلكه پيام عصيان خود را نسبت به دين حاكم ودلتنگي ( نُستالژي) وعشق خود را به فرهنگ كهن ايران بزبان مي آورد. يا آنگاه كه مي گويد:” چرا ز كوي خرابات روي برتابم ـ كزين به ام به جهان هيچ رسم وراهي نيست۳ / ۷۶ “ وياآنگاه كه با افسوس فراوان مي سرايد: ” گفتم اي مسند جم جام جهان بينت كوـ گفت افسوس كه آن دولت بيدار بخفت۶ / ۸۱ “ اوجهان بيني باستاني ايراني را كه برپايه ي عشق به هستي وانسان نهاده شده است بارها و بارها مي ستايد. درهمين راستا، خانم هما ناطق دركتاب ـ حافظ، خنياگري، مي وشادي ـ مي نويسد:” امروز برخي از حافظ شناسان ازجمله حسينعلي هروي هم برآنند كه حافظ شيرازهمانند فردوسي به ايران، به گذشته ي ايران وبه فرهنگ اين سرزمين عشق مي ورزيد. اسكالموفسكي، مترجم ديوان حافظ به لهستاني، شمار واژه هايي را كه حافظ دركنايه از” دين زردشتي، تاريخ باستان وداستان هاي حماسي“ آورده” تخميناً“۱۳۲۵تا۱۳۹۰ ثبت كرده است. “
درديوان حافظ، واژه هاي خرابات وميخانه دربرابر ومخالف با واژه هاي ايمان، زهد، ريا، بهشت، مسجد، خانقاه و مانند آن ها، بسيار آمده است؛” من ز مسجد به خرابات نه خود افتادم – اينم ازعهد ازل حاصل فرجام افتاد۵ / ۱۰۷“ نگاه كنيد به:(۵ / ۹، ۶ / ۱۸، ۸ / ۷۸، ۵ / ۱۰۷، ۴ / ۱۶۰، ۲ / ۳۶۸ براي موشكافي وكنجكاوي بيشترنگاه كنيد به:(۱ / ۱۰، ۳ / ۳۷، ۱ / ۴۱، ۱ / ۴۸، ۱ / ۵۴، ۳ / ۷۶، ۶ / ۸۱، ۷ / ۸۷، ۱/ ۱۳۷، ۱ / ۱۷۹، ۴ / ۱۹۴، ۱ / ۲۰۱، ۱/ ۲۰۸، ۱ / ۲۴۷، ۱ / ۲۷۹، ۴ / ۳۰۷، ۲ / ۳۴۴،۱ / ۳۴۷ ، ۶/ ۳۵۳،۲ / ۳۶۳،۱ / ۳۶۶،۶ / ۳۸۳،۴ / ۴۸۳ ونيزنگاه كنيد به:( ۱/ ۵۴، ۵ / ۶۵، ۸/ ۱۷۱، ۸ / ۱۹۴، ۲ / ۳۶۳،۵ / ۳۷۲، ۱ / ۴۰۷،۴ / ۴۵۸،۱۲ / ۴۸۰ و . . .). هنگام خواندن ديوان حافظ بايد به شيوه ي بيان رندانه ي حافظ نيزتوجه داشته باشيم زيرا اوبا وام گرفتن ازواژه هاي ديني، قراني، صوفيانه و ديگرمكتب هاي خرافي نه تنها آن ها را تأييد نمي كند بلكه با كنايه و طنز به باد ريشخند وانتقاد مي گيرد.
” دولت خواهي“، يعني نيك بختي، خيرخواهي، نيك خواهي، خواستن سربلندي وكامروايي كسي.” ديرينه“، به معني ديرين، كهن وباستاني مي باشد.” درگاه “، يعني آستان، پيشگاه خانه ي بزرگان، ايوان سلطنتي، كاخ شاهي ومانند آن.
حافظ مي گويد درسپيده دمي ازميخانه يا خرابات ( يا بهتربگويبم جايي كه خورشيد باده درآنجا ستايش مي شود وآن را نجس يا ناپاك نمي دانند يعني معبد پيرمغان) ويا از نزد دوستان زردشتي خود دورمي شدم كه از درون معبد- بخوانيد جايگاه فرهنگ سرزمين ابا واجدادي ام- کسی در من به من آواز داد ( در اندرون من خسته دل ندانم کیست ؟ ۳ / ۲۶ ) وسروشي براي سربلندي ونيك بختي به من ندا داد كه به آستان سرفرازي ديرينه وباستاني خود بازگرد، زيرا توازديرباز متعلق به اين پيشگاه سربلندي هستي.
چكيده ي بيت يك: سپيده دم سروشي از جايگاه ومعبد مي ( آستان پيرمغان )، براي نيك بختي وسربلندي به من ندا داد كه بازگرد چون تواز ديرباز، ازآن ِاين آستان سربلندي هستي.
بيت دوغزل۴۷۹:
۲ـ همچوجم جرعه ي مي كش كه زاسرارجهان
پرتو جام جهان بين دهدت آگاهي
”جم“، يعني جمشيد پادشاه پيشدادي كه ساختن شراب را ازكارهاي وي مي دانند. نام جمشید دراوستا ، « جمشید زیبا » است و مانند کیومرث انسان نخستین در روی زمین است.
به باور اوستا اونخستين كسي است كه اهورمزدا دين خود را به او سپرد.”جرعه“، در فرهنگ معين در زير اين واژه آمده است: ۱ـ( مص ل.)” بآشام خوردن، اندك اندك آشاميدن.۲ـ( اِ.) آن مقدار از آب يا مايع ديگركه يك بار ويك دفعه آشامند.”جرعه ي مي“ اندكي ازمي است كه هوشياري وتيزهوشي را افزايش مي دهد، اما نوشيدن فراوان آن انديشه وخرد را ازكارمي اندازد:” روزدركسب هنر كوش كه مي خوردن روزـ دل چون آينه درزنگ ظلام اندازد ۴/ ۱۴۶“. درباره ي” جام جهان بين“، درفرهنگ معين چنين مي خوانيم: جام جهان بين، جام جم، جام كيخسرو. . . زيرواژگان جام كيخسرو، برپايه ي داستان هاي شاهنامه مي گويد؛ كيخسرو، بيژن را درجام گيتي نما ديد . . . جام را جام جم هم ناميده اند“. جام جم را جام پُرنيزگفته اند. درديوان حافظ” جام جهان بين“ يا” جام جهان نما“ بيشترمعني جام شراب ويا گاهي، جام پُراز شراب مي دهد، نگاه كنيد به:( ۵ / ۱۳۶،۴ / ۲۶۹،۶ / ۳۵۳ و . . .) گاهي نيزازاين واژگان چشم يا ضميرآدمي مراد است؛ نگاه كنيد به:( ۶ / ۳۴،۶ / ۸۱،۷ / ۲۶۷،۲ / ۳۷۴،۳ / ۴۰۵ و . . .). حافظ به چشم وخرد انسان بسياربها مي دهد وبازي او با واژگان” اهل نظر“،” علم نظر“،” باغ نظر“،” شيوه ي نظر“ و. . . ويا” نظر بازي “ ونيز بازي هاي او با واژه هاي”چشم“،” ديده“،” نگاه“،” ديدن“،” ببين“ و مانند اين ها در ديوانش در همين راستا است.
نداي آن سروش مي گويد جرعه اي از مي بنوش تا مانند جمشيد ازرازهاي جهان آگاه شوي چون با نوشيدن كمي ازمي تيزبين تروهوشيارتر خواهي شد. ازپرتوآن جام ويا بهتربگوييم با چشم روشن بين خودجهان ورازهاي آن را بهتر درخواهي يافت. در ديوان خانلري وبرخي از ديوان ها” جرعه ي ما “ آمده است. از آنجايي كه گوينده ي پيام، سروش است كه خودش وجود خارجي ندارد” جرعه ي ما“ نيزبه سروش برمي گردد كه دراين صورت واهي مي نمايد. اين كه جمشيد ازجرعه ي اين سروش نوشيده باشد نيزپذيرفتني نيست. پس همان” جرعه ي مي“ درست تراست.البته” جرعه ي مي“ كه ما پذيرفته ايم درديوان حافظ انجوي شيرازي وديوان حافظ مسعود فرزاد، يعني” گزارشي از نيمه راه“، نيز نوشته شده است وما اين را درست ترمي دانيم.
چكيده بيت دو: مانند جمشيد جرعه اي مي بنوش تا بكمك آن ( جام ) با چشم روشن بين ( جام جهان بين) خود، ازرازهاي جهان آگاه شوي.
بيت سه غزل۴۷۹:
۳ ـ بر در ميكده رندان قلندر باشـــند
كه ستانند و دهند افسر شاهنشاهي
” بردر ميكده “، يعني برآستان ميكده، درخدمت ميكده، درجرگه ي پيروان اين آيين.” رندان “، جمع رند يعني لاابالي مي باشد ( لا، به معني نه ، نا، بي ـ وچون برسركلمه اي آيد آن رانفي نمايد، مانند لامكان، لامذهب. ابا، به معني سرپيچي، امتناع، ابا نداشتن يعني مهم نبودن. لي يعني براي من / پس لاابالي يعني براي من مهم نيست).” رندان“، پاي بند آداب ورسوم عمومي وديني نمي باشند. يعني كساني چون حافظ كه دربند فقيه وشيخ يا نمازوروزه ونيزبهشت وجهنم نيستند. فرهنگ معين درزيرواژه ي رند مي نويسد:” زيرك، حيله گر، محيل، آنكه پاي بند آداب ورسوم عمومي واجتماعي نباشد. . .” قلندر“، به كساني گفته مي شده كه نه تنها دربند آداب دين نبودند بلكه مي كوشيدند دربرابرچشم مردم به كارهاي خلاف عرف وخلاف دين دست بزنند. لغت نامه ي دهخدا درزيراين واژه چنين مي نويسد:”. . . حتا از پاكيزگي ونظافت واستعمال آب، تن زدند وازاين رومردمان ازآنان نفرت وكراهت مي نمودند. . . هرچه ازآن احتراز شايد برآن اقدام كنند و اوصاف اهل صلاح عاركنند بل ظاهر شريعت را مخالف كمال پندارند . . “ فرهنگ معين درباره ي قلندر مي نويسد:” چوب گُنده وناتراشيده، مردم ناهمواروناتراشيده . . . درويش بي قيد درپوشاك وخوراك وطامات وعادات. . .“ بايد يادآورشويم كه درويشان وقلندران اهل طريقت كه دربند خانقاه ومرشد خود مي باشند با رندان يا آزادگاني كه ازبند هردوجهان آزاد هستند يكي نيستند.” رندان قلندر“ به كساني گفته مي شده كه نه تنها دربندهيچ مرشد، فقيه ويا شرع ودين نبودند بلكه براي ستيزبا آن ها نيزكمربسته بودند. هميشه در پهنه ي گسترده ي فرهنگ ايراني انديشمنداني بوده اند كه با آنچه ايراني نبوده و مردم را ازخودوفرهنگ خود بيگانه مي ساخته به مبارزه پرداخته اند وبررواج ميكده وسرسبزي تاك وتاكستان يعني فرهنگ ايران زمين كمربسته اند:” حافظ حديث سحرفريب خوشت رسيد ـ تا حد مصروچين وبه اطراف روم وري (۱۲ / ۴۲۱)“
اين آزادگان، شيوه هاي گوناگون اين مبارزه را هرروزبه گونه اي وبه زباني تازه آزموده اند؛ اخوان الصفا، دهري ها، رافضي ها، مهري ها، جوانمردان، سربداران، قلندران، رندان ومانند آن ها . . . گرچه هميشه شمشير دركف ديگران بوده اما قلم، كاغذ ونيزجام وتاك ازآن ايرانيان بوده است وفرهنگ ايراني ازميان خون وآتش افتان وخيزان خودرا تا كنون بيرون كشيده است. بابك، مازيار، حسنك وزير، حلاج بيضاوي، رازي، بيروني، سهروردي، خواجه نصيرالدين توسي وبسياري ديگرازاين تبارند .اينان تاج پادشاهان ستانده اند وسرخويش را در راه خدمت به اين آستان به خطرانداخته وگاهي هم سرسبزخويش را بردار سپرده اند. حافظ درسراسر ديوان خود، افسوس ازبين رفتن اين فرهنگ را خورده وخون خواهي بيژن وسياووش را كرده است:( ۵ / ۷۵،۴ / ۱۰۱،۱۰ / ۱۱۶، ۸ / ۱۱۷،۹ / ۱۶۳، ۵ / ۳۳۷، ۵ / ۳۴۳، ۶ / ۳۹۸،۴ / ۳۹۹، ۲ / ۴۲۱،۳ / ۴۲۵ و. . .) او در جستجوي ياري و دستگيري” لطف تهمتن“(۵ / ۳۳۷ ) بوده وشيوه ي زندگي وانديشيدن مغان را ستوده است:( ۳ / ۱،۳ / ۲،۳ / ۹،۲ / ۱۰،۶ / ۱۷، ۹ / ۱۷، ۱ / ۲۳، ۸ / ۲۶ و . . . براي حافظ ميكده كانوني است كه جايگاه تداوم اين شيوه ي زندگي و انديشيدن مي باشد.
چكيده بيت سه: برآستان ميكده آزادگاني زيرك وسركش خدمت مي كنند كه تاج پادشاهان را مي ستانند و باز پس مي دهند ( زيرا ترسي از دادن سرخود ندارند ).
بيت چهارغزل۴۷۹
۴ ـ خشت زير سر و بر تارك هفت اختر پاي
دست قدرت نگر و منصب صاحب جاهي
” خشت“، گل نپخته است كه درقالب هاي چهارگوش مي ريزند، آجرخام .اما معني ديگرآن، نيزه اي كوتاه است كه در گذشته آن را درجنگ يا شكاربكار مي بردند. اين معني واپسين با توجه به واژگان ” دست قدرت“ كه درپاره ي دوم شعرآمده است، دراين جا بيشتربا مفاهيم اين غزل خوانايي دارد.” زير سر“ داشتن يا نهادن، به معني چيزي را آماده داشتن ويا مقدمات امري را فراهم كردن است .” تارك“، يعني نوك، سر، كله، آنچه برسرگذارند و . . .” هفت اختر“ به معني؛ ماه ( قمر)، تير( عطارد)، ناهيد( زهره)، خورشيد يا مهر( شمس)، بهرام( مريخ)، برجيس يا اورمزد(مشتري)، كيوان( زحل ) مي باشد.” منصب “، به معني مقام، درجه، مرتبه، شغل و. . . است. ” صاحب جاه“، يعني بلند مرتبه، ارجمند ومانند آن .” خشت “ با ” تارك هفت اختر“ از نظرفن معاني داراي تضاد مي باشد، همان گونه كه ” سر“ دربرابر” پا“ درنيمه ي نخست بيت.” خشت “، درنيمه نخست شعربا” دست قدرت “ در پاره دوم شعر، متناظراست، همان گونه كه ” تارك هفت اختر“ با ” منصب صاحب جاهي“. ” خشت زيرسر“، را دكترحسين علي هروي در كتاب شرح غزل هاي حافظ، جلد سوم رويه ۱۹۹۴” خاكسارند “ معني كرده است ودكتربهروزثروتيان درجلد چهارم شرح غزليات حافظ رويه ۳۸۴۱ مي نويسد:” درويش وتهيدست هستند“. ” رندان قلندر“، ازنگاه ما درويش وخاكسار نيستند بلكه سركش، مبارز ومخالف فريب دادن مردم هستند وكنايه هاي اين غزل نيزدرراستاي همين نگاه است. پس ما مي كوشيم با كمك واژه هاي خود حافظ، اين شيوه ي بازخواني حافظ را بازگوكنيم . اين رندان قلندر، با ورد و دعا نيست كه تاج شاهان را مي توانند بستانند بلكه با” خشت زيرسر“ يعني با نيزه ي آماده درزيرسروبا تسلط بردانش وآگاهي از پيچيده ترين ودورترين رازهاي جهان” برتارك هفت اخترپاي“ مي نهند وچنين مي كنند. بنابراين توانايي دست وجايگاه بلند اين قلندران آزاده تماشايي وستايش انگيز است؛” دست قدرت نگرو منصب صاحب جاهي ! “
چكيده بيت چهار: با نيزه ي آماده درزيرسروبا آگاهي بردوردست ترين رازهاي جهان ( دانش و اخترشناسي )، توانايي دست وجايگاه بلند مقام اينان ( رندان قلندر ) را تماشا كن !
بيت پنج غزل۴۷۹:
۵ ـ سرِ ما و درِ ميخانه كه طرف بامش
بفلك برشد و ديوار بدين كوتاهي
درچهاربيت بالاهاتف ميخانه به حافظ ومردم آزاده وتسليم ناپذير؛ يعني”رندان قلندر“جهان بيني برآمده ازميخانه؛ دسكره يا معبد پيرمغان را ياد آوري مي كند وچگونگي تلاش آزادگان را براي زنده نگهداشتن آن دولت بيداربازگومي نمايد. ازبيت پنجم اين غزل، اين حافظ است كه راه وروش رندانه ي خود را برزبان مي راند. نخست سرسپردگي خود را به ميخانه گوشزد مي كند و پس ازآن مرگ زايي اين كاررا يادآورمي شود، دربيت هاي هفت وهشت به صوفي وطامات او كنايه مي زند، پس از آن به دين فروشان مي تازد.
” سرِما ودرِميخانه “، يعني ما خدمت گزاري اين آستان را پذيرفته ايم وسرسپرده ي آن هستيم وبرهمين پايه است كه مي گويد ” سال ها پيروي مذهب رندان كردم۱ / ۳۱۲“ يا” چل سال رفت و بيش كه من لاف مي زنم ـ كز بندگان پيرمغان كمترين منم ۱ / ۳۳۵ “ نگاه كنيد به:( ۳ / ۱،۳ / ۲،۲ / ۱۰،۹ / ۱۷،۱ / ۲۳، ” ازآستان پيرمغان سرچرا كشم ۴ / ۴۰ “ و ۱ / ۵۴، ۹ / ۷۰، ۸ / ۷۵، ۷ / ۸۷ و” مشكل خويش برپيرمغان بردم دوش ۳ / ۱۳۶ “ و۴ / ۱۵۰، ۸ / ۱۹۴، . . . ”دولت پير مغان باد كه باقي سهل است۶ / ۲۴۵“و”زكوي مغان رخ مگردان كه آنجا ـ فروشند مفتاح مشكل گشايي۴ / ۴۸۳ “و. . .). اونه تنها دراين غزل بلكه درتمام ديوان وتا پايان زندگي خود، سرسختانه با زاهد، فقيه، صوفي وهرگونه خرافه بافي مبارزه مي كند. سرانجام نيز بنا به نوشته ي محمد گلندام سرخويش را نيزدرهمين راه از دست مي دهد. گلندام درمقدمه ي جامع ديوان، حافظ را شهيد وازاوچنين ياد مي كند:” . . . مولا نا الاعظم السعيد المرحوم الشهيد . . .“. جايي درباره ي اين كه چرا ديوان اشعارش را حافظ خود تدوين نكرده است، محمد گلندام، از سوي حافظ به مرگ زايي اين كاراشاره مي كند:”. . . وآنجناب حوالت رفع ترفيع اين بنا برناراستي روزگاركردي وبغـَدراهل عصرعذرآوردي . . .“
” طرفِ بامش“، يعني گوشه ي بامش. مي توان گفت اين گوشه ي بام كه حافظ به آن مي نازد گوشه اي از دانش مردم ايران يعني دانش ستاره شناسي است كه شيخ وفقيه ازآن آگاهي نداشتند وندارند.” به فلك برشدن“، به معني به اوج سربلندي رسيدن است.” ديواربدين كوتاهي“، به دومعنا مي تواند باشد، يكي معني ظاهري آن كه كوتاه بودن ديوارميخانه است وديگري معناي نهفته ي آن يعني خواروزبون شمردن اهل خرابات است ازسوي مردم فريبان درچهارده سده ي گذشته، پيروان آيين مغان وايرانياني كه كوشيده اند تا شكوه فرهنگي گذشته ايران را زنده نگهدارند، هميشه به اتهام گبرويا آتش پرست بودن( امروزه ملي گرا وكمونيست ) جان باخته اند،آزارشده اند، خود را پنهان كرده اند، كوتاه آمده اند ويا چون حافظ وبسياري ازبزرگان ديگر ناچار شده اند تا درپرده سخن بگويند. يعني دراين آب وخاك ديواري كوتاه تراز ديوارايرانيان راستين نبوده و نيست.
چكيده بيت پنج : ما سرسپرده ي ميخانه هستيم. با آن كه ديوارش كوتاه است وآن را خوارمي شمارنداما گوشه ي بامش سربه آسمان كشيده است.
بيت شش غزل۴۷۹:
۶ ـ قطع اين مرحله بي همرهي خضر مكن
ظلمات است بترس از خطر گمراهي
واژه هاي اين بيت همچنان كه شيوه ي حافظ است به اصطلاحات صوفيان و متن هايي چون مرصادالعباد مانند است اما با توجه به متن غزل وآنچه درپيش وپس اين بيت آمده است درمي يابيم كه اين يك بازي رندانه با اهل خرافات است. او به” رندان نوآموخته۲ / ۳۳۳“ هشدار مي دهد كه به هوس بازگشت به عظمت گذشته سرخود را بيهوده برباد ندهند واين راه را با ياري رندان آزموده وقلندر بپيمايند.
” قطع“، به معني بريدن، جدا كردن ونيز؛ طي كردن، سپردن وپيمودن است.” مرحله“، اندازه ي كوچ دريك روزمي باشد ونيزفرودآمدنگاه، منزل ويا ازجايي به جايي رفتن است. ” قطع اين مرحله “ يعني سپردن اين راه يا گذشتن از اين راه.” خضر“، برابرلغت نامه دهخدا؛”. . . نام پيامبري است كه خداوند راهنمايي موسي را به اوسپرد. . .، خضر راه كسي شدن، به معني راهنماي كسي شدن است. . . بنا برشاهنامه اسكندربه قصد آب حيات حركت كرد ودرظلمات گم شد وبه آن دست نيافت . . .“. بنا براين گونه افسانه ها درادبيات فارسي، خضربه آب زندگاني دست يافته وبه عمرجاودان رسيده است. فرهنگ فارسي درباره ي خضرمي نويسد:” نزدمسلمانان ،نام يكي ازانبياست كه موسي را ارشاد كرده ونزد صوفيان نيزمقامي ممتازدارد. . .“ حافظ خضر را با كنايه وبيشتربه معني پيرمي فروش بكارمي برد وباده را آب حيات مي نامد. مانند:” آبي كه خضرحيات ازويافت ـ در ميكده جوكه جام دارد۲/۱۱۵“ ويا” نه عمرخضر بماند ونه ملك اسكندرـ نزاع برسر دنياي دون مكن درويش۵ / ۲۸۵“ دراين بيت جاودانه بودن عمرخضررا نيزرد مي كند. براي دريافت اين بازي رندانه نگاه كنيد به:( ۹ / ۴۰، ۸ / ۸۹، ۴ / ۱۲۰،۴ / ۱۲۵،۹ / ۱۶۳ و . . .). فرهنگ معين در بخش سه درباره ي ظلمات مي گويد:” بعقيده ي قدما قسمتي ازسرزمين شمال كره ي زمين كه دائماً آنجا شب باشد وچشمه ي آب حيات( آب زندگاني ) ( ← آب حيات ) بدانجاست و بزمين آن گوهرپراكنده است . . .“. حافظ ازبكاربردن اين واژه، تاريكي را درنظر داشته است ومي خواسته بگويد كه درآنجا راه را ازچاه نمي توان شناخت. واژه ي” ظلمات “ نيزمانند” خضر“ براي حافظ خرافه آميز نيست:” فرق است ازآب خضركه ظلمات جاي اوست ـ تا آب ما كه منبعش الله اكبر است ۹ / ۴۰ “.
آنچه درپنج بيت بالا آمد ازدلبستگي به ميخانه وفرهنگ آن ونيزسرسپردگي” رندان قلندر“ ونيزحافظ به آن آستان حكايت مي كند. يك چنين انديشه هايي آن هم درگرماگرم بازار ناداني وخرافات ديني، روزگاري كه پادشاهان ازتبار بيگانگانند، فقيهان وزهد فروشان فريبكار تا اندرون ذهن وزندگي مردم رخنه كرده اند و درويشان كباده ي سلطنت مي كشند وخانقاه هاي چندين ده هزارنفري براي فريب مردم سفره گسترده اند، براستي به آن مي ماند كه كسي بخواهد به سرزمين ناشناخته ي” ظلمات“ پا بگذارد ودرجستجوي آب زندگاني باشد. اين كه هفت سده پيش وي تا به اين اندازه عاشقانه به ميخانه و پيرمغان سرسپردگي نشان مي داده، بازگوكننده ي عشق وآگاهي گسترده ي او به فرهنگ سرزمينش ونيزعزم راسخ او براي گسترش آن انديشه ها بوده است.
پس گوش دادن به نداي”هاتف ميخانه“، سرسپردن به آستان مغان وجستجوي جام جهان بينِ خردگرايي، پيروي ازرنداني كه خطرات اين راه راسنجيده اند تنها راه گذرازاين” مرحله“ است. زيرا درچنان روزگارتيره اي كه از ”ظلمات“ هم تيره دل تربود” ترس ازخطر گمراهي“ وجان باختن ناگزيرمي نمود. دراين بيت روي سخن حافظ با رندان ورهروان پيروفرهنگ مغان است.
چكيده بيت شش: ( اي رهرو ! اي رند ! ) بدون همراهي يك پير يا يك راه نما اين راه را مرو واز بيم گم شدن درتيرگي ها بترس
بيت هفت غزل۴۷۹:
۷ ـ اگرت سلطنت فقر ببخشند اي دل
كم ترين ملك تو از ماه بود تا ماهي
دراين بيت نيزحافظ با بكار بردن اصطلاحات صوفيان به آن ها كنايه مي زند. اين برداشت ما برپايه ي اشعاري است كه حافظ درسراسرديوانش در آن ها به صوفيان ناسزا مي گويد وآنان را به سُُخره مي گيرد، مانند: ” صوفي نهاد دام وسرحقه بازكرد ـ بنياد مكربا فلك حقه باز كرد ۱ / ۱۲۹ “ ونگاه كنيد به:( ۱ / ۷، ۲ / ۷، ۱ / ۱۰۱، ۱ / ۱۵۵، ۲ / ۱۵۵، ۳ / ۱۶۵، ۶ / ۲۳۷، ۸ / ۲۷۲، ۱۲ / ۴۸۰،۴ / ۴۵۸ و. . . ).
”سلطنت“، به معني پادشاهي، شهرياري، حكومت، درازدستي، قهر، غلبه و. . .مي باشد.” فقر“، همان درويشي، بي چيزي، نداري وگدايي است. لغت نامه دهخدا مي نويسد: درنزد صوفيان ” حقيقت فقرنيازمندي است زيرا بنده همواره نيازمنداست چه بندگي يعني مملوك بودن به مالك خود ومحتاج بودن است وغني درحقيقت حق است وفقير خلق وآن صفت عبد است به حكم ( انتم افقرا الي الله والله هوالغني الحميد). . . فناء في الله واتحاد قطره با دريا . . . “. بنابراين گفته ها، آدميزاد هيچ است . ناچيز شمردن آدمي با انديشه ي حافظ سازگاري ندارد چون اومي گويد:” چرخ برهم زنم ارغيرمرادم گردد ـ من نه آنم كه زبوني كشم ازچرخ فلك ۶ / ۲۹۵ “ ويا:” ملك درسجده ي آدم زمين بوس تو نيت كرد ـ كه درحسن توچيزي يافت بيش ازطورانساني۵ / ۴۶۵ “ و۲ / ۱۴۸،۶ / ۱۹۴ و۴،۵ / ۴۰۰ و ۳، ۴ / ۴۰۳. . . ” مُلك “، به معني بزرگي، عظمت، سلطه، پادشاهي، كشور، قلمروحكومت و. . .” ماهي“، درباره ي ماهي، لغت نامه مي نويسد:” ماهي افسانه اي كه به عقيده ي عوام گاوي برپشت آن قرار دارد وزمين روي شاخ هاي گاوايستاده است. نزد صوفيه ماهي عبارت ازعارف كامل است ومناسبت تمام دارد به عارف كامل كه مستغرق دربحر معرفت است.“ حافظ اين خرافه ها و گفته هاي عوام را باور نداشته، اوستارگان واجرام آسمانی را مي شناخته،” برتارك هفت اخترپاي“ مي نهاده است. گفته هايي ازاين دست نشان مي دهد كه طنزوشوخي اوچگونه است. با بكاربردن واژگان ” سلطنت فقر“، حافظ با صوفي وشايد با تورانشاه سخن مي گويد كه هم صوفي وش بوده وهم تظاهربه زهد مي كرده است .ازبيت هفت تا نُه روي سخن شاعر با صوفي، زاهد وتورانشاه است اما رندانه نام خود را درآن ميان آورده است تا ازبد گماني وزيروهم پالگي هايش پرهيزكند.
بزرگان صوفيه مانند شاه نعمت الله ولي، هم فقيربودند وهم شاه ! اين بيت اشاره به زياده گويي وطامات صوفيان دارد كه كمترين مُلكشان ازماهي تا ماه است. دربيت بعدي، حافظ مي گويد كه تواين كاررا نمي داني ” تودرفقرنداني زدن“. در اينجا حافظ با دل خود سخن مي گويد” اي دل“ اگربه تو پادشاهي فقريا گدايي را ببخشند، البته نه آن كه به آن نائل شوي، كمترين ملك تواز ماه تا ماهي است !( يعني هيچ، يعني هوا ـ” از بام خانه تا به ثريا از آن تو“). واژه” ببخشند “ براي آن بكاررفته است كه تعبير صوفيانه ي فنا ء في الله را ازانديشه دوركند زيرا درويش يا بنده اي كه دعوي تزكيه دارد، خود مي بايست به اين درجه نائل شود: يعني” كه درشيشه بمانداربعيني۲ / ۴۷۴ “. سلطنت به معني دراز دستي نيزمي باشد كه بافقرياگدايي يعني دست درازكردن پيش مردم هم خواني ويژه اي دارد.
چكيده بيت هفت: با كنايه مي گويد: اي دل اگربه توپادشاهي تهيدستي را ببخشند، كمترين پهنه ي پادشاهي توازپايين ترين جای زمين تا ماه است !
بيت هشت غزل۴۷۹:
۸ ـ تو درِ فقر نداني زدن از دست مده
مسند خواجگي و مجلس توران شاهي
پس ازكنايه به طامات بافي صوفيان همانگونه كه گويي با دل خودش سخن مي گويد اما روي سخنش با تورانشاه است مي گويد” تودرفقر نداني زدن“. كنايه واعتراض حافظ به صوفيان دربيت هاي هفت وهشت وتعريض اوبه فقيهان ودين فروشان دربيت نهم است. اين بيت روي به تورانشاه نيزدارد كه براي حفظ صدارت درازمدت خود( بين سالهاي ۷۷۰ تا۷۸۷هـ. ق) با صاحبان نفوذ يعني حاكمان شرع وخانقاه داران قدرتمند درفارس روابط تنگاتنگ داشته است. دربيشترغزل هايي كه نام تورانشاه آمده حافظ به اين رابطه ها نيزبا كنايه گوشه زده است، ازآن ميان نگاه كنيد به غزل هاي۳۵۳ و۴۴۵.
” مسند “، به معني جايي است كه برآن نشينند يا برآن تكيه كنند، تكيه گاه، جايگاه بزرگان وشاهان. ” خواجگي“، یعنی سروری که مقامی اشرافی بوده است. فرهنگ فارسي درباره ي خواجه مي نويسد:”(ص.)۱ـ بزرگ،صاحب، سرور، خداوند.۲ـ مالدار،دولت مند.۳ـ سوداگر. . . “، مقام ويژه اي بوده درقديم كه به بزرگان ايراني داده مي شده ونيز به معني مردي است كه بيضه ي اورا كنده باشند.
در بيشتر نسخه هاي چاپ شده به جاي” در فقر نداني زدن“ نوشته شده است:” تودم فقر نداني زدن“، كه دم زدن به معني نفس كشيدن وسخن گفتن است. اين نسخه بدل درست نمي تواند باشد. گويا شاعربه خود ( با کنایه به تورانشاه ) مي گويد تو نمي داني درفقركدام است. زيرا به درتورانشاه آمده اي كه” مسند خواجگي“ ومنصب وزارت دارد، فقيرنبايد چنين مسند ومنصبي داشته باشد. زيرا دم زدن، يعني هوا را ازسينه بيرون دادن امري طبيعي است وبه دانايي نياز ندارد، حتا دم زدن به معني سخن گفتن نيزبا دانايي كاري ندارد. پس” درفقرنداني زدن“ بايد درست باشد. تاآنجا كه نگاه كرده ام، مسعود فرزاد وابوالقاسم انجوي شيرازي” تودر فقر نداني زدن“ را درچاپ ديوان هاي حافظ خودآورده اند. اين بيت كاملاً دوپهلو است، هم مي تواند روي سخنش با حافظ باشد وهم با تورانشاه. ازآنجايي كه مي دانيم كه حافظ رند است و سرسپرده ي پيرمغان ودرسراسر ديوانش با صوفيان وباصطلاح اهل فقر به مقابله و ستيز پرداخته است، پس دراينجا هم با همان شيوه به تورانشاه مي گويد تو مسند خواجگي ومنصب صدارت داري وفقظ لاف فقرمي زني.
چكيده بيت هشت: تو نمي داني درفقر ( درويشي) كدام است، مقام سروري وبارگاه وزارت تورانشاهي را از دست مده.
بيت نه غزل۴۷۹:
۹ ـ حافظ خام طمع شرمي از اين قصه بدار !
عملت چيست كه مزدش دوجهان مي خواهي ؟
حافظ درشعرخودهنگام تاختن به دين مداران ، شيخ ، فقيه وبزرگان صوفيه گاهي ازنام خود سپر مي سازد. اوبا اين ترفندازخشم پيروان ومقلدان كوربين مي گريزد وبهانه ي پرونده سازي راازمحتسب، فقيه وقاضي شرع مي گيرد. دراين بيت حافظ به همه ي آنان به تندي مي تازدوآن ها را” خام طمع“، بي شرم، قصه پرداز، خرافاتي، بي عمل و دين فروشي كه درمقابل نمازوروزه وديگرمردم فريبي ها،” مزدي برابر”دو جهان مي خواهد“، خطاب مي كند. حافظ دراين بيت نام خود را مي آورد اما روي سخن به دين فروشان ونيز تورانشاه دارد. هم آنگونه كه در بالا هم گفتيم، آوردن واژه ي حافظ دراينجا ، بيشتر ازآن كه نام هنري شاعر باشد اطلاق عام است براي انسان . يعني اي مردمان دين فروش ومتظاهرازخام طمعي خود شرم كنيد.
”خام طمع“، يعني كسي كه آرزوهاي بيهوده درسردارد ونيزكسي است كه آزمندانه چيزي را مي خواهد كه شدني نيست. دراينجا ازآزمندي، آرزوي بيهوده ي بهشت درنظراست چنانكه مي گويد:” دولت آن است كه بي خون دل آيد به كنارـ ورنه با سعي وعمل باغ جنان اين همه نيست۵/۷۵“.”قصه“، به معني داستان، ماجرايي خيالي، سخن، مرافعه، دعوي و . . .”عملت = عمل + ت ( تو)“، يعني عمل تو.درباره ي”عمل“فرهنگ فارسي مي نويسد:”( اِ.)۱ـ كار،كردار، فعل، ج.اعمالو. . . “ آنچه ازآدمي سربزندازكارنيك يا بد. درفقه انجام احكام شرع، بكاربردن اعضاي بدن دراجراي احكام الهي . . . قيام به عبادت بدني ووظايف شرعي و . . . دراين بيت كنايه ي به عمل شرعي وديني درنظر است:” كه به ديوان عمل نامه سياه آمده ايم۶ / ۳۵۹“ ونگاه كنيد به:( ۴ / ۷۵، ۷ / ۱۱۹، ۳ / ۲۶۲، ۸ / ۲۸۸، ۶ / ۳۵۹،۷ / ۴۰۵ ). به كساني كه دانسته يا ندانسته ازدكان دين نان مي خورند، آرزوي بيهوده ي بهشت را در سردارند، مي گويدازاين داستان ودعوي بيهوده شرم كنيد.همانگونه كه در بالا گفتيم واژه ي”حافظ“ روي به ما وشما يعني نوع انسان دارد. او به مردم شهرمي گويد؛ شما براي خوشبختي هم نوعان خود چه كرده ايد كه ادعاي سروري وبرتري مردم را دراين جهان ونيزبهشت را، درآن جهان، آزمندانه ، يك جا طلب مي كنيد.
چكيده بيت نه: حافظ، اي كسي كه آزمندانه آرزوي بيهوده درسرداري ازاين داستان خيالي شرم كن، از نيك وبد كارها، مگرچه كرده اي كه هم اين جهان وهم آن جهان را دربرابركار خود به مزد مي خواهي ؟
***
نتيجه: آوايي، شكوه گذشته ي ميخانه ( فرهنگ كهن سرزمينش ) را به حافظ يادآورمي شود به او مي گويدكه آزادگان سركش وتسليم ناپزير، سربراين آستان دارند. اگرچه ديوارميخانه كوتاه است اما شكوه وبزرگي ايوانش سربفلك كشيده است. زنهار كه دچار گمراهي نشوي. صوفيان، زاهدان وتورانشاه را بخاطرطامات بافي و”خام طمع“ بودنشان سرزنش مي كند؛ هم بخاطر سلطنت واهي فقر، هم بخاطردنيا پرستي وهم بخاطرطمع واهي بهشت. رند دراين غزل داراي ويژگي هايي است كه فشرده ي آن چنين است:
• رند، به ديرينه وپيشينه فرهنگ مردم خود عشق مي ورزد. ( بيت ۱ ، ۳ ، ۴ ، ۵)
•
رند،مي را گرامي مي دارد. ( بيت۲)
• قلندر است یعنی به دين بي اعتنا. ( بيت۳)
• رند،تاج مي ستاند وتاج مي بخشد. ( بيت۳)
• سربرآستان ميكده وفرهنگ ايراني آن دارد. ( بيت۳،۴)
• به اخترشناسي ودانش بها مي دهد.( بيت۴) .
• بر آستان میخانه که باز مانده از فرهنگ ایرانی است، سرمی ساید. ( بیت ۵ )
• رند، براي راهنمايي وكمك به رهروان اين راه آماده است. ( بيت۶)
• به سهمناك بودن وخطر راه خودآگاهي دارد.( بيت۶)
• با طامات، خرافات وصوفي گري ناسازگاراست.( بيت۶،۷)
• خود نمايي ، مردم فريبي ومقام وجاه را نمي پسندد. ( بيت۸)
• رند،به جاه وشكوه اين جهان ونويدهاي دروغين درباره ي آن جهان دلبستگي ندارد.( بيت۹)
نكته ـ تاآنجا كه من بررسي كرده ام يافته هاي اين غزل با شمارفراواني ازغزل ها خوانايي دارد. اما با بررسي واژه ي رند دريك غزل جهان بيني رندانه ي حافظ برما روشن نخواهد شد بلكه بايد همه ي غزل هايي كه رنگ وبوي رندي دارد، از نزديك واز وراي واژه ها موشكافي شود. درآينده با انتشار بازخواني غزل هايي كه واژه ي” رند“ درآن ها بكاررفته است با همين شيوه ، مي كوشيم تا شايد راهي به گنجينه جهان بيني اين انديشمند بزرگ ببريم.
منوچهرتقوي بيات ـ استكهلم
|